![]() |
![]() |
|
| اگر نتوانم در انقلاب شما برقصم هرگز با آن همراهی ومشارکت نخواهم کرد. |
|
این سه گانی های زیبا را بخوانید و لذت ببرید.
1) در عصر گرگها معصومیت جواب نمیداد ما هم شدیم داخل آدم بزرگها.
2) هیچ حرفی ندارم جز نگفتن ابرهای کویرست سوغاتی من.
3) یک نفر هست: جایی که دور از نگاه است یک نفر هست و هر جا که باشد خاطرم روبراه است.
4) باز یک روز دیگر: قار قارِ کلاغان خواب و خمیازة بیدماغان.
5) درخت، عریان است نسیم، هزار قصّة ناگفتهاش به دامان است.
6) اول به پنجره ایمان بیاوریم بعداً برای منظره باران بیاوریم.
7) اینجا هنوز برف اینجا هنوز مِه قدری کبوتر از تن داغت به من بده.
8) باران صبحگاه: دنیا تمام خیس جز این دل خسیس.
9) رخنه کردهست مِه در تمام زوایا پُشتِ ابرِ کدام آسمان است مهربان من آیا...؟
10) آفتابِ تراویده در مهرگانم! خون دلتنگی توست در رگانم.
11) دوستت دارم ای باغ! گرچه بر شاخههایت میوهای نیست جز زاغ.
12) من همانم که تو میخواهی: گاه بارانِ دم صبحم شبِ یخبندانم گاهی.
13) اندوه روزآمد! ایکاش چشمانم امشب به معنایی بینجامد.
14) حال زمین بد است آواز، منقطع دیوار، ممتد است.
15) رشته تسبیح خسته از ذکر مکرّر بود. گوشِ محراب، از دعایِ بی اثر کر بود.
16) باغی که عطشان است وام کشاورزی نمیخواهد چشم انتظار بوی باران است.
17) پرواز، کنسل شد یوسف به کنعان ماند عشق زلیخا خود بخود وِل شد.
18) عطر آغوش تو وقتی هست باغها سبزند بادها سرمست.
19) جاده، هر روز همان عشق، گوید که: برو عقل، گوید که: بمان!
20) ای دوست! این ابر را از دوش من بردار بارانیام بسیار.
21) حتی اگر خلاصه شود چارسوی دشت در پنجههای شیر؛ آهوی من! نمیر.
22) گیج نگاهی حیرتانگیزم هم پلک خواهش میزند با من هم میگریزد هر دم از دامن.
"سید علی میر افضلی" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:6 توسط نسرین |
|
|
همین سه سال پیش بود می رفتم کلاس یوگا. از بس که این و اون تعریفش را کرده بودند که اگه بری یوگا و مدیتیشن کنی دنیات میشه گل بهی. اونوقت هرکسی را که ببینی دلت میخواد فداش بشی و یا اصلا درش فنا بشی واین قبیل مرام های عارفانه و آنچنانانه....منم که کلا عاشق فدا و فنا و رنگ گل بهی برای این که از قافله عقب نمانیم رفتیم و ثبت نام کردیم. یک ماه اول تو کلاس مبتدی ها حوصله مون که سررفت مربی دلش برامون سوخت و ما را فرستاد کلاس پیشرفته. هی اینور پیچیدیم و هی گربه شدیم و هی به آفتاب سلام دادیم و از مهتاب خدا حافظی کردیم و حالا نگو بدنمون که خب منعطفه هیچ، اما مفاصل که در حال ترق و تروق و ساییده شدن و در هم پیچیدنه. ماه ششم تو یکی از این حرکت هایی که می پیچیم سرمونو از لای جفت پامون در میاریم و بعد رو یه دست بالانس میزنیم کمرمان گرفت بد جور که تاهنوزم ولمون نکرده. اما مسئله اصلا این نیست که. تو اون کلاس پیش رفته که دیگه همه نیامده و نرسیده و لباسشونو در نیاورده مشغول مدیتیشن می شدن و یک دفعه دنیا می شد از جمله مزخرفات که باید شوتش میکردن ومی انداختن اونجا که عرب نی انداخت، یک بار مربی مان تشریف نیاورد و یا حالا دیر آمد که یکی از خانمها ی همسن و سال موقع را غنیمت شمرد و همینطور که در حال مدیتیشن بود و چشماش بسته، آرام آرام خزید طرف من و شروع کرد تخلیه زخارف انباشته شده در ذهنش را روی دیوار کوتاه من. - میدونی من چرا میام یوگا برای اینکه میخوام تمرکز کردن یاد بگیرم و به هم نوعم عشق بورزم. برای اینکه از همکارم که زیر دست من کار می کند متنفرم و همه ترسم اینست که یکروزعاقبت بکشمش. برای اینکه این یک جغله بچه که حرفای من براش همانا میخی است در سنگ، مجسمه بلاهت و بی شعوری است. هرروز صبح که راه می افتم برم سر کارم - بعدا فهمیدم رئیس کتابخانه مرکزی دانشگاه است - با خودم عهد می بندم که ازش متنفر نباشم که هیچ سعی کنم که دوستش داشته باشم و با او مهربان باشم. هنوز نیم ساعت نگذشته دلم میخواد با همین دو تا دستام خفه اش کنم. از ساعت یازده به بعد هم همه اش مشغول جویدن خرخره اش هستم. تو نمیدونی چه موجودیه این دختر. شب و روز آرزوی مرگش را دارم و اعصابم بالکل بهم ریخته است. الهی که تون به تون بشه که این آخر کاری دنیارو به چشم من جهنم کرده و....... دیروز یکی از دوستان تو کامنت خصوصی این متنی که بدنبال خواهم آورد را برایم فرستاده بود و راه حلش به عقل ناقص من قد نداد و گفتم عینا بذارمش اینجا شاید شما ها چاره ای براش پیدا کنید. فقط تقاضام اینه که راه حل پراگماتیستی (واقع گرا و عینی و از نوع آمریکایی اش باشد) و نه( ایده آلیستی و ذهنی از نوع آلمانی) ارائه فرمایید. واقعا اگر کسی مثل ایشان وقتی قرار است با انسان بی شعور و پر مدعایی همکار و هم اتاق باشد باید چکارکند که عمل مجرمانه و جنایتکارانه قتل اوشان به دست ایشان صورت نگیرد. بظاهر این دوست ما از نفرت شدیدش نسبت به همکارش احساس خوبی ندارد و مدام از نوع اندیشه اش که خواهان نیست و نابود شدن همکارش است، در عذاب بسر می برد. صبح: "نسرين خانم البته ایشان بمن لطف دارن ولی من سوادم قد نمیده. یک چیزی بگم اگر من با یک همچین وضعیتی روبرو می شدم «که شدم» میزدم زیر همه چیز «که زدم» و خودم را خلاص می کردم «که کردم». اما خب خرج و مخارج زندگی با من نبود و من می توانستم این کار را بکنم. ولی مطمئنا وضعیت ایشان اینگونه نیست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:19 توسط نسرین |
|
|
چند وقتی بود که تصمیم داشتم کفشمو که خیلی راحته ولی یه کم گشاد شده و تو پام لق میزنن ببرم کفاشی و بگم:
آقای کفاش لطفا این کفشارو این شکلی براشون بند بذارین تا تو پام لق نزنن و قبراق و محکم بشن.
ماشینمو اون بالا بالا ها پارک کردم و خودم راه افتادم طرف کفاشی وسط شهر. فقط الهی سوسک بشم اگر به اصطلاح پیاز داغ ماجرایی را که می خواهم برایتان تعریف کنم، زیاد کرده باشم. داشتم تو چهار راه از کنار بوتیک لباس مردانه تو پیاده روی شلوغ پلوغ رد می شدم که برم کفاشی. دیدم هر کاری هم که بکنم سرعت راه رفتنم بیشتر از اینی که هست نخواهد شد که هیچ، لحظه به لحظه کمتر هم می شود. بنظرم رسید پسرجوانی که از روبرو می آمد یک لحظه رو پنجه پاهاش بلند شدو صورت دختری که درست جلوی من داشت راه می رفت را بوسید. صدای بوسیدنش را هم شنیدم. دختر ایستاد و منم پشت سرش وایستادم ببینم آخه جریان چیه؟ پسره آنا غیبش زد یعنی واقعا غیب شد. دختر که برای چند ثانیه هنگ کرده بود و داشت بادستش گونه اش را پاک می کرد، دو بار فریاد زد بی شعو ر..... و اشک از چشاش گوله گوله بیرون ریخت. پاک گیج شده بود و مدام می گفت وای...... وای...... پسره احمق....دختر قد بلند و خوش تیپ بود .بیشتر از اینکه خوشگل باشد سبزه ونمکین بود و آرایش مختصر و ملیحی هم داشت با صورت کشیده و گونه های برجسته. دوستش که اصل ماجرا را ندیده بود پشت سر هم می پرسید چی شد آخه. انگولکت کرد؟ دختر گفت : نه. پسره کثافت... لُپمو بوسید. خیالم راحت شد من واقعا بنظرم رسیده بود که لب هایش را بوسیده است و این دل بهم خوردگیش مال اونه. رفتم طرفش و گفتم: بیا بریم تو یک مغازه صورتتو بشور. نگاهی به اطراف انداختم و دیدم همچین مغازه ای دور و بر نیست. ملت هم بی خیال در رفت و آمد بودند. همینطور که داشتم نگاهش می کردم یک دفعه سه نفری چنان زدیم زیر خنده و دنبالش قهقهه بلند که هرکی رد می شد بهت زده نگاهمون می کرد. گفتم بخدا بنظر خل می اومد پسره. دوستش گفت من دیدمش. پسره اُسکُل بود. گفتم ولی عجب فرز بود لامصب...و به خنده مون همچنان با صدای بلند ادامه دادیم. یه خورده دلداریش دادم و را ه افتادم طرف کفاشی. نزدیک بود. کفشارو دادم و کفاش گفت برو نیم ساعت یه چرخی دور و بر بزن بیا کفشاتو ببر. تمام اون نیم ساعت را راه رفتم و از خنده به خودم پیچیدم. به همه چیز خندیدم. به بدبختیمون. به موقعیت ابزاریمون. به آدم حساب نشدنمون. به شرایط نا امن تو کوچه و خیابون و به هزار تا مسئله دیگر......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:43 توسط نسرین |
|
|
« بدون شرح » |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:40 توسط نسرین |
|
|
ساعت بیست دقیقه به هشت صبح نیمه آبان سال پنجاه و پنج است و هوا آفتابی و هنوز گرم. دیشب قبل از خواب با خودم قرار گذاشته بودم فردا زود بیدار شم و تمام راه تا دانشکده را پیاده برم. هفته ای دو جلسه میرم سالن تربیت بدنی دانشگاه تو خیابان شانزده آذر بدنسازی. مربی خوبی داریم. عجب بدنی دارد. سر تاپا عضله است. خوش به حالش. تا ترم دوم قبل از اینکه واحد تربیت بدنی بر دارم اصلا خبر نداشتم دانشگاه سالن ورزش دارد. همان جلسه اول نفری یک دست گرمکن و یک جفت کفش ورزشی با زمینه صورتی دادند به ما و تاکید کردند که هر جلسه حضور و غیاب می شویم . مربی ما همین آقای بیات بود. خوش قیافه و جدی. به هیچ دانشجویی رو نمی داد و کارش را با علاقه و جدیت انجام می داد. تو درس تربیت بدنی بر عکس درس های دیگر، دانشجوها از رشته های مختلف واحد برداشته بودند و سالن ورزش می آمدند. آخر های ترم بود که بعضی هامان که بیشتر با هم جور بودیم قرا گذاشتیم ترم بعد بریم کلاس بدنسازی دانشگاه. آگهی اش را تو تابلو اعلانات زده بودند. الان هم که هفته ای دوبار داریم میریم سالن، بازم آقای بیات از همه زودتر میاد. دو تا بعد از ظهر در هفته هم میرم مدرسه و زبان درس میدم به بچه های ابتدایی. دختر و پسر با هم درس می خوانند. از آن مدرسه های ملی و مختلط است. کلاس بدی نیست و با پولش می توانم گاه گاهی سینما برم و کتاب های دلخواهم را بخرم. پول هزینه ماهانه دانشگاه کفاف خورد و خوراک و رفت و آمد و اندکی قرتی بازی تو لباس پوشیدنم را می دهد. در مجموع کافی است. آقاجون هم هر چند وقت که خونه میرم صدو پنجاه بعضی وقتا هم دویست تومن می دهد. پولش هر چقدر هم که باشد پنجاه تو منش می رسد به مامان. نه اینکه این پول را به میل خودم بدم. خودش بر می دارد و منم چیزی نمیگم. همین هفته پیش بود که داشتم میرفتم کلاس زبان. تو حال خودم بودم. سارافون لی نفتی خوش مدلی تنم بود. از اون لی های نرم که خوب تو بدن آدم می نشینند. بلوز چهار خونه آبی سفید آستین کوتاه زیرش پوشیده بودم. از هرچی لباس آستین بلنده متنفرم. اگرم بلند باشد خودم کوتاهش می کنم. انگار باآستین بلند ش خفه ام میکنند. جوراب شلواری سفید پام بود و یک جفت کفش کی کرز قهوه ای - آجری. گرانترین و شیک ترین کفشی که تا حالا داشتم. دانشکده که میرم بارسلون می پوشم با شلوار لی. تونیک چهارخونه هم که رو شاخشه. دو سه تایی تونیک دارم. مدلشان یکی است وفقط رنگ چهار خونه ها متفاوتند. این مدل لباس بین دانشجویان چپ و مجاهدین مشترکه با یک فرق اساسی که اونا روسری سر می کنن ما نه. نگران دیر رسیدنم به مدرسه بودم و سرعت راه رفتنم را زیاد کرده بودم. تو همین هیرو ویری پسر جوان خوش قدو بالایی ناگهان ایستاد جلوم و گفت ببخشید. منم ناچار وایستادم. گفت میخواستم یه چیزی بگم اگه اجازه بدین. گفتم بفرمایین. دلم شور برداشت این دیگه کی هست و چی می خواد. گفت خیلی سعی کردم که نگم ولی نتونستم. هیکلت حرف نداره .خیالت راحت. این را گفت و راهش را کشید و رفت. تا همین الان کیفور این حرفشم. از خیابان کارون تا برسم به میدان ده دقیقه طول کشید. اتوبوس مستقر در ضلع جنوبی میدان مشغول سوار کردن مسافر است. ایستگاه چندان شلوغ نیست. یک لحظه هوس کردم بجای پیاده رفتن سوار اتوبوس بشم. با خودم گفتم وسطای راه پیاده میشم و بقیه راه را تا دانشکده پیاده میرم. شایدم پیاده نشدم و تا خود بهارستان رفتم. همه اینا به این ربط دارد که یک جای دنج پیدا کنم. آنوقت میرم و گوشه ی صندلی لم میدم و ژان کریستف عزیزم را می خوانم. به جلد پنجم رسیده ام. کتاب را گذاشته ام تو کیفم و همیشه همراهم هست. سوار اتو بوس که میشم همه صندلی ها پر اند و چند نفری هم ایستاده اند. خیلی ها که وسط راه پیاده می شوند با اینکه طبقه دوم معمولا صندلی خالی پیدا می شود تنبلیشان می آید بروند بالا. راهم را می کشم و یکراست میرم طبقه بالا. چند نفری نفر ی پراکنده نشسته اند وبقیه اتوبوس خالیست. تو صندلی یکی مانده به آخر ولو می شم و کتابم رااز تو کیفم در میارم و درست شبیه اینایی که هر شب تا میرن تو رختخواب، لحاف را کشیده نکشیده خوابشان می برد، چنان غرق خواندن رمانم می شوم که اصلا متوجه نمیشم کی سوار شدو کی پیاده. فقط زمانی که اتو بوس می ایستد و همه از جایشان بلند می شوند شصتم خبر دار می شود که به میدان بهارستان رسیده ایم. دستی به موهام که تا سرشانه هام رسیده اند می کشم و مر تب شان می کنم. با اینکه بیشتر از یک ماه ونیم است که روسری ام را برداشته ام اما هنوز به موقعیت جدیدم عادت نکرده ام. از لمس آن همه مو و از سنگینی شان لذت می برم. صف به کندی جلو می رود. تا طبقه پایین ازآدم ها خالی نشود هیچ یک از سر نشینان طبقه بالا امکان پیاده شدن ندارند. یواش یواش سرعت صف بیشتر می شود. من آخرین نفرم و عجله ای هم ندارم.ساعت ده کلاس دارم و هنوز چند دقیقه ای به نُه مانده است. روز خوبی است و بی دلیل سرخوشم. روی پله ها ایستاده ام و طبق معمول تو خودمم. یک لحظه سرم را بالا می گیرم. فرامرز را می بینم که جلوی پله های اتوبوس ایستاده و حواسش جمع مسافرانی است که دارند پیاده می شوند. هیچ فرصتی ندارم. همه چیز به یکباره شکل فاجعه به خودش می گیرد. اگر فرامرز متوجه ام بشود که حتما هم می شود چون هیچ راه دررفتی نیست، روزگارم سیاه شده است. همه حوادث گذشته عین فیلم با دور سریع از بغل چشمم و درست از روی گونه سمت چپم عبور می کنند. تقریبا دو سالی هست که دیگر هیچ خبری از فرامرز ندارم. یک آن تصمیم می گیرم بر گردم طبقه بالا. اما دیگر دیر شده است. فرامرز مرا دیده است. "بعد از فروکش کردن آتش جنگ که از همان آغاز هم فروغ چندانی نداشت و بیشتر کرکری خوانی بود، فرامرز بر می گردد و این بار با در بسته روبرو می شود. خانواده دختر مورد علاقه اش برای همیشه از آن محله قدیمی رفته اند. مدت ها می گذرد تا سر نخی از آدرس جدیدشان به دست می آورد. این بار اما نه تنها روی خوش نمی بیند که تهدید هم می شود تا از سر راه دختر خانواده کنار برود. به او می گویند حق ندارد حتی خودش را به دخترشان نشان بدهد وگرنه حسابش را می رسند. او هم می پذیرد. این واقعه همزمان با پایان خدمت سر بازی اش است. دختر بی خبر از همه این کش و قوس ها، از بازگشت عاشق و از اصرارش برای ادامه ارتباط که حتی گوشه ی کوچکی از ذهنش را هم اشغال نکرده است، به بزرگترین آرزویش رسیده و دانشگاه تهران قبول شده است و سرگرم تحصیل است" همان آن فکر بکری به سرم زد. تنها راه نجاتم از بد بختی و گرفتاری پیش رو همین بود. فرامرز هیچ وقت تو اون هر از چند گاههایی که برای دیدنم به خانه ما می آمد، من را بدون چادر ندیده بود. بنا براین تو مخیله اش هم نمی گنجید که این دختر بی حجاب، تو این شهر بزرگ همان دختری باشد که تو اون خانواده کاملا سنتی – مذهبی بود. می دانستم فرامرز از دانشجو بودنم اطلاعی ندارد. یعنی نگذاشته بودند اون موقعی که دنبالم آمده بود، بفهمد. تصمیمم را گرفتم و در حالیکه خیلی بی تفاوت و کاملا نا آشنا و معمولی تو صورتش نگاه می کردم از کنارش رد شدم. اگر خودم را به ندیدن می زدم و یا اگر بی خیال تو صورتش نگاه نمی کردم آنوقت احتمالش به یقین تبدیل می شد. مواظب بودم کوچکترین اشتباهی نکنم . فرامرز اما بهت زده محو صورتم بود و لابد با خودش می گفت: یعنی این همه شباهت!!! به جای اینکه برم دانشکده رفتم طرف چهار راه مخبرالدوله. عمدا نرفتم پیاده رو که یعنی بابا جان من اونی نیستم که تو خیال کردی. اتوبوس می آید و به آرامی از کنارم عبور می کند.........
برای کسانی که قسمت چهارم را نخوانده اند، این قسمت را در ادامه مطلب می گذارم. اگر دوست داشتید بخوانید. راستی تا یادم نرفته سری هم به وبلاگ http://xabgard.blogfa.com/ بزنید. ضرر نمی کنید. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 22:7 توسط نسرین |
|
|
"بنظرم میاد خیابان یک کمی شلوغتر از معمول است. همین طور که تو فکر چرایی این شلوغی غیر معمولم، ناگهان یک دختر نسبتا تپل با موهای رنگ شده زرد، بیرون ریخته از زیر شال مغز پسته ای و مانتوی چسبان سبز و آرایش غلیظ با عجله از تو خیابان اصلی می پیچد تو فرعی و از کنار من رد میشود. هنوز محو قدو بالا و مدل آرایش این ماهروی زورکی قشنگم که می بینم اِ یک دختر دیگه ام درست عین اولی با همان مدل مانتو وآرایش اوهم باعجله و یک جور شرمندگی - اینو از طرز راه رفتنش می فهمم- میاد تو فرعی. حدس می زنم دو قلو باشند. این دفعه تو چشمای دومی دقیق می شوم. انگار لنز گذاشته است. سبزی چشماش عین چشم ماهی رو به موت توی تنگ، کدر می زند. پشت سر این دونفر سه تا ماشین هر سه شان پژو دویست و شش لایی کشان می پیچند تو خیابان فرعی. همه این ماجرا سی ثانیه هم طول نمی کشد. از خیابان اصلی که رد می شوم بر می گردم و یک نگاه به خیابان فرعی که همین چند لحظه پیش آنجا بودم می اندازم که سر در بیارم بالاخره چی شد که می بینم سر نشین های هر سه ماشین که پنج شش نفری می شدند پیاده شده اند و آن دو تا دختررا دوره کرده اند. چند تا ماشین هم سرتقاطع اصلی به فرعی ایستاده اند و لابد محو تماشای این منظره.! راستش سر در نمی آرم بالاخره جریان چیست" چند روز پیش برخوردم به یکی از دانشجویان قدیمی که فوق لیسانسشو گرفته و مشغول به کار تو یکی از ادارات بهزیستی است. می گفت هفته ای دو روز بعد از ظهرا میرم به یکی از این دانشگاه های علمی کاربردی و تنظیم خانواده درس میدم. سه تا کلاس رو یکی کرده اند و همه هم دخترند. می گفت اغلب دانشجویان این نوع دانشگاه ها از تهران و شهر های دیگه میان. بیشترشونم تنها هدفشون بیرون زدن از خونه و مستقل شدن وگرفتن مدرکه و کاری به درس و این برنامه ها ندارند. در عوض تا بخوای فوق برنامه دارن. یکی از یکی متنوع تر. بنظر من که این کلاس تنظیم خانواده کار بردی ترین درسشون هست و با علاقه میان سرکلاس. نه اینکه تقریبا هم سن و سال هستیم راحت حر فاشونو میزنن. میگم درس دادن به این بچه ها واقعا سخته. اصلا تو باغ نیستن. من یک ترم بهشون درس دادم دور از جون انگار داری به یک عده بز درس میدی. هیچ فرقی هم بین دختر و پسرشون نیست. تو هی بال بال میزنی که شاید چیزی بگی که توجهشون جلب بشه و به درس گوش بدن، اما انگار نه انگار. ترم گندی بود و دیگه هم پامو اونجا نذاشتم. ولی خب تو جوونی و حال و روزشونو بهتر از من میفهمی. حالا چی میگی تو این کلاسای تنظیم خانواده. میگه بیشتر گپ می زنیم و دخترا مسائل آنچنانیشونو میگن و راه حل می پرسند. پررو پررو. میدونید چیه یک جورایی بیشترشون در گیر مسائل روابطی هستند که با پسر ها دارند. تقاضاهایی که ازشون میشه و خیلی هاشونم میگن اصلا امکانش نیست که خودمونو کنار بکشیم. با هر پسری که وارد رابطه معمولی هم که میشیم همون جلسه دوم و سوم تقاضاهای آن چنانی دارند و اگر جواب رد بدیم بلافاصله ارتباط رو قطع می کنند. اینم بگم که خیلی از دخترها اونطوری که من فهمیدم مشکل چندانی با این موارد ندارند. خلاصه یک جور در هم ریختگی عجیب و غریب. فقط من موندم اینا با این همه گیر دادن های انواع اقسام گشت های رنگ و وارنگ، جا و مکانشونو چطوری گیر میارن. به هر حال مردم تو شهرستان نسبت به این ماجرا ها حساس ترند. میگم شاید ما خیال می کنیم مرد م حساسند. این طور که بنظر میاد دیگه کمتر کسی خودش را در گیر این مسایل پر از درد سر می کند. در ضمن همه اونایی که به این تیپ از دانشجو ها خانه و آپارتمان و اتاق اجاره میدن انگار این روابط و این رفت و آمد ها را جزء الزامات و ضروریات آن می دانند کاری به کارشان ندارند. اونا پولشونو میخوان. با خودم میگم کاش می شد این همه سخت گیری ظاهری نداشتیم. کاش می شد به این بچه ها اینقدر از همون اول گیر نمی دادیم. کاش می شد به روابط سالم و طبیعی شان بها می دادیم و براشون احترام قائل می شدیم. همه شانرااز همان آغاز فاسد بالقوه و بالفطره نمی پنداشتیم. کاش آنقدر فضا و مکان عمومی در اختیارشان می گذاشتیم که با انواع ورزش های مختلط و رقص و خوش گذرانی های معمول گذران او قات فراغت اجازه خرج انرژی هایشان را دریک فضای سالم می دادیم.کاش و کاش و.........کو گوش شنوا.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:33 توسط نسرین |
|
|
In the middle of life عنوان این شعر«کارت پستال سیاه » است.شعری از "ترانسترومر" برنده جایزه ادبی نوبل۲۰۱۱ و حالا ترجمه این شعر که همان روز های آغازین اعلا م برنده شدن ترانسترومر در اینترنت پخش شد. گاهی وقتی زندگی در اوج خود قرار دارد و انسان غرق درشورزیستن است مرگ میآید و اندازههای آدم را میگیرد بعد دوباره میرود و زندگی باز به هیجان و شور گذشتهاش باز میگردد اما لباس مرگ به آرامی در حال دوخته شدن است.
این قطعه شعر از "ترانسترومر" علیرغم عمیق بودن، اما دارای ساده ترین و سر راست ترین کلمات است. جای تعجب اینجاست که مترجم، این همه کلمات و تعابیر و تفاسیر اضافه را از کجا ی متن آورده و در ترجمه اش قرار داده است. نمی دانیم. اما یک احتمال وجود داردو آن فرافکنی حالات و احوالات مترجم است که تحت نام ذوق و یا در یافت شاعرانه، در شرایط اینچنینی و خاص ( حالا که فرصت پیداشده و تا تنور داغ است) امکان مطرح شدن یافته است. و اما ترجمه درست شعر که امانت را رعایت کرده است در ذیل می آید. و از قضا همین رعایت در امانت بر شدت تاثیر گذاری اش بسیار افزوده است:
اتفاق می افتد که درمیانه ی زندگی مرگ می آید اندازهی آدمی را میگیرد این ملاقات از یاد میرود و زندگی ادامه مییابد اما آن جامه در سکوت دوخته میشود .
این آخر و عاقبت شعری ساده و بدون هر گونه پیچیدگی است که فهم ظرافت هایش نیاز چندانی به درک زمینه فرهنگی - اجتماعی خاص ندارد و مترجم در ترجمه اش با مشکلی روبرو نیست و آن وقت این بلا را سر شعر شاعر بی نوایش می آورد . حال همین گروه از مترجمان چه خود نمایی ها و اظهار فضل ها که نمی کنند اگر بخواهند دست به ترجمه ی قطعه و یاقطعات هایکو که نیاز به آگاهی از جنس دیگر و متعلق به فرهنگی دیگر دارد ،بزنند.
چندی پیش نوشته ای در یکی از پست هایم داشتم با عنوان : هایکو چیست؟ تاکید من در آن نوشته این بود که : درک هایکو چه در سرایش و چه خوانش، بدون فهم ذن تقریبا امکان ناپذیر است. نه تنهااشراف به ذن که زیستن در آن کلید فهم هایکو ست. حال در نظر بگیرید مترجمی با دانش محدود نسبت به هردو زبان(مبدا و مقصد)، بخواهد اقدام به ترجمه هایکو بکند، این ترجمه آنگاه زمانی نور علی نور خواهد بود که وی یا شناخت چندانی از فلسفه ذن ندارد و یابدتر آنکه شناختش ناقص و کج و معوج است.این خاصیت هایکوست که حتی اگر مترجمش توانا و واقعا وفادار به متن هم باشد ، معمولا با مشکلات فراوانی جهت انتقال کلیت مفهوم هایکو به هر زبانی که ذن در آن جایگاهی ندارد روبرو خواهد شد. مشکلاتی که می توانند یک هایکو را از شمایل اصلی اش دور سازند. و اما در سال های اخیر توجه به هایکو خوانی و هایکو سرایی رو به افزایش گذاشته و همانند هر پدیده نویی علاقمندان در خور توجهی پیدا کرده است که گاه متعصب و گاه پراز ادعا هستند. یا یکدیگر را قبول ندارند و یا اینکه در دام ستایش های عجیب و غریب نسبت به یکدیگر می افتند و این را به ذهن ناظر کم اطلاع متبادر می کنند که انگار اول و آخر هایکو هستند. این بازار گرم که بنظر می رسد حصول به آن زحمت چندانی را نمی طلبد تعدادی از هایکو دوستان را تشویق به سرایش و تعدادی را علاقمند به ترجمه هایکو نموده است . در این میان شیوه هایی همچون کمک گرفتن از نرم افزار های کامپیوتری برای ترجمه شعر و بویژه هایکو تا مصادره به مطلوب ترجمه دیگران عین به عین و گاه تعویض و جابجایی بعضی از کلمات آورده شده به منظور رفع اتهام و همه را به اسم خود جا زدن رواج دارد که کفر بسیاری را نیز در آورده وبازار آشفته ای را ایجاد کرده است. بر گردیم به مطلب نه اینکه هایکو تر جمه نا شدنی باشد اما پس از ترجمه، هیچ هایکویی هرچند متعهد به متن اصلی نمی تواند آن حالات و احوالاتی را که مد نظر هایکو سراست به خواننده ای انتقال دهد که یا از فلسفه ذن چیزی نمی داند و یا اگر هم بداند دانسته هایش هر گز تجربه زیست شده اش نبوده و لاجرم ناکافی است. اما فراموش نکنیم که در عین عدم اطلاع و یا اطلاع نا کافی هم می شود ترجمه خوب هر هایکو یی را خواندو حظ کرد و از کنار هم نشستن تعدادی کلمات زیبا که حالا نه وزن دارند و نه قافیه و فقط زیبا هستند و چشم و روان خواننده را نوازش می دهند لذت برد و احیانا معانی دلخواهی را بر آن مترتب کرد. برای تایید ادعای ترجمه ناپذیری هایکو و عدم امکان انتقال همه زوایا و ظرایف آن به زبان دیگر با فرهنگ متفاوت می شود اینگونه بیان کرد که: کسی که نسبت به عر فان اسلامی آگاهی ندارد قادر به فهم و لذت بردن از مثنوی مولوی چنانچه باید نیست. - اگرچه بسیاری را باور این است که در عرفان مولوی همنشینی ها و هم مفهومی هایی قابل تامل با عرفان شرقی بویژه هند وجود دارد - این یکی ازمهمترین موانع برای ترجمه اشعار حافظ و مولانا و دیگر عرفاست به زبان هایی که خارج از حوزه ایران بزرگ قرار دارند. شاید سوال این باشد مگر همه مردمان این حوزه، از عرفان اسلامی و مراتب آن آگاه هستند؟ پس چرا از خواندن و گوش جان سپردن به این اشعار تا این میزان لذت برده و آن را آویزه جان و روان خود می سازند.با نگاه به سابقه تاریخی و گستره عظیم عرفان در تمامی ابعاد زندگی ( عینی و ذهنی ) ساکنین این اقلیم و باز تاب مکرر آن در حالات و احوالات و گفتار و کردار روزمره مردمان معمولی،می توان ادعا کرد که اندیشه عرفانی تبدیل به تجربه زیست شده آنان گردیده و در آگاهی و بویژه نا خود آگاهی شان ماوا گزیده است... اما هستند شاعران و سخنورانی که به دلیل تعلق به نحله های فکری خاص و فر قه هایی متفاوت، محصولات فکری شان نه تنها برای عموم مردم بلکه حتی برای نخبگان فاقد تخصص و آگاهی مرتبط غیر قابل ادراک است. برای مثال می توان از "شطحیات "نام برد. بنظر من با مقایسه هایکو و شطحیات می توان سختی ترجمه و در عین حال تعهد به معنا و انتقال آن به مخاطبِ "غیر" را دریافت. اگرچه این دو سنخیتی با یکدیگر ندارند اما هر یک زمینه خاص خود را دارند و بدون اشراف به آن فهم نا کامل و معوج است.اما شطحیات چیست؟ دکتر شفیعی کدکنی در کتابی با عنوان «زمینه اجتماعی شعر فارسی» به پیشینه سرایش گونه ای از شعر می پردازد با عنوان« شطحیات» ودر توضیح آن می آورد: "اگر بخواهيم به زبان متفكرانِ بزرگ تاريخ انديشه در سرزمينِ خودمان اين موضوع را بيان كنيم، بايد بگوييم بايزيد و حلاج در شطحيات خويش قبلاً تجربهايی در قلمرو "كلام نفسی» داشتهاند و درآن كلام نفسی خود را به كلام صوتی و كلام منقوش بدل كردهاند." "«كلام نفسی» یکی از مسائل بنيادی الهیات اشعری است كه در مسألهی حدوث و قدم كلام الاهی، اشاعره از آن اصطلاح استفاده میكنند و تقريباً بيان ديگری است از رابطهی ذهن و زبان كه از عصر افلاطون تا همين قرن بيستم در انديشههای كسانی مانند واتسن، از پيشگامان رفتارگرایی، همواره طرفدارانی داشته و اينان، بدون استثنا، عقيده داشتهند كه انديشيدن نوعی سخن گفتن خاموش است. گذشته از اشاعره و ماتُريدیه كه مسألهی كلام نفسی برای ايشان یکی از مبانی اصلی عقايد الاهياتی بوده است، اخوانالصفا نيز مفهوم كلام نفسي را با تعبير "حروف فكريه" مورد توجه قرار دادهاند و اخطل- شاعر عرب (متوفي 92 هجری)- که گفته است: جای سخن دل است و زبان جز نشانه نيست"
بعدا نوشت: برای اطلاع بیشتر از چند و چون هایکو به http://japan.persianblog.ir// مراجعه فرمایید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:30 توسط نسرین |
|
دخترکم خزیدن ماه زیر لحاف ابر مرا تا گذشته های دور کودکی ات راه می برد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:29 توسط نسرین |
|
|
این روزها شراب در کاسهء سر می نوشم* و به روی هرکس که دلش در گرو وعده ی دلداری هست خندهء مستانه زده می گویم: آآآآآی حواست باشد شاید او طامات می بافد شاید او از عشق می لافد.
"نسرین بانو" *خیز و در کاسهء سر آب طربناک انداز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:32 توسط نسرین |
|
|
در دلم دارد کسی رج به رج بوتهء انگور می کارد
از هم اکنون، در سرم شوری به پاست انتظارِ غُل غُلِ تخمیر هاست.
"نسرین بانو"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:45 توسط نسرین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ به مثابه دفترچه یاد داشت من است... بنا بر این هر چیزی را که دوست داشتم و احساس کردم در آن مقطع زمانی حالم را خوب می کند می نویسم. خود را وامدار و یا وابسته هیچ خط فکری خاص نمی دانم- رها از چارچوب ها -. نه وزینم و نه سخیف. هیچ یک از این ها به من نمی چسبد. من در این جا خودم هستم بدون هرگونه تظاهر- همواره در زندگی واقعی اینگونه بوده ام - به همه وبلاگ هایی که دوست این سال های من بوده اند و هستندو دوستشان دارم همچنان سر می زنم و می خوانمشان.تو یک تعدادیشون هم نظر میذارم. تو بعضی هاشونم با اینکه دلم میخواد نظر نمیذارم. یعنی میگم بعدا میام و یادم میره. خیلی هاشونم تو فیدم می خونم و خب اونجا هم که نمیشه نظر گذاشت. این ها همه از تنبلی من است و لاغیر. یه خورده هم مادر بزرگم دیگه. بالاخره سن و سالی و حال و احوالی گفته ان. |
|
RSS
|